*تا اطلاع ثانوي نصب و نگارش هرگونه آگهي ترحيم ، تسليت ، آه ، ناله ، اشك ، شكايت ، غر ، غصه و موارد مشابه در اين مكان ممنوع مي باشد . در صورت ظهور موارد فوق با متوليان امر ( از نگارنده گرفته تا باعث و باني ) شديدا برخورد شده و علاوه بر آن ، كت بسته تحويل مقامات قضايي خواهند شد.*
***دوست قديمي برايم نوشته بود:
"فرقي نمي كند چه كسي اول مي آيد ، مهم اين است كه چه كسي ادامه مي دهد ، چه كسي تا آخر مي ماند و چه كسي زير قولش نمي زند ..."
حالا به بهانه رفاقت چندين ساله مان ، براي تو كه بعد از من آمدي اما هميشه بودي و هستي ... براي تو كه هميشه ، خودخواهي ها و امر و نهي ها و اخمها و اشك هايم را با نگاه معصومت ، نجيبانه مي پذيري ...
سيامك عزيزم ....دنبال بهانه بودم تا غرور بيجاي آبجي بزرگه بودنم را بريزم دور و برايت بنويسم ...حالا ، امروز ، زادروز 19 سالگيت وقت خوبي ست مگر نه ؟ چه كسي مي تواند باور كند كه با آن تفاوت سن و سالي كه بينمان هست چقدر بهم نزديكيم ؟ خيلي وقتها دلم خواسته فرياد بزنم كه باجنبه ترين رفيق تمام سالهايم هستي و من قدر نمي دانم ....همه ي حرفهايم را كه خيلي هايشان سنگين تر از آن بودند كه در سن و سالت بگنجند مي شنوي و قضاوت نمي كني و دلداري مي دهي و مي بخشي و همچنان مي گويي كه "افتخار مي كني كه خواهرت ...." .بگذريم عزيز دل ...اما من به تو كه ميرسد بيرحمتر از آن مي شوم كه هستم . اشتباهاتت را برنمي تابم و انگار يادم مي رود كه من هم ...چرايش هم مال همان عشق عجيبي ست كه نمي تواند بپذيرد كه عزيزترين موجود زندگيش لحظه اي پايش بلغزد . اما نمي شود ...بايد گذاشت تا زندگي روال طبيعي اش را طي كند . توهم بايد يادبگيري ، اشتباه كني و تجربه كني ...و من هم با تمام وجودم آرزو كنم كه شادي لحظه لحظه هاي زندگيت را همه روزه جشن بگيرم .
ديگر دنبال كلمه نمي گردم .بجاي همه بنفشه ها ... يك "دوستت دارم " پيشكشت مي كنم . تولدت مبارك ....***

پ.ن : اينروزها راحت و بي پروا كنار اسامي آنها كه دوستشان داريم ، پنج حرف كذايي مي گذاريم : م.ر.ح.و.م
نامه رضا كيانيان براي خسرو شكيبايي
لاكردار، اگر بدوني هنوز چهقدر دوستت دارم (گفتگوي نيما حسن نسب)
گوشتان را می کشم آقای شکیبایی ( منصور ضابطیان)
چقدر خوب است که آدم ایتقدر دلش خوش باشد که با چند ایمیل آدرس و حتی با آدرس وبلاگهای شناخته شده کامنت بگذارد و زر زر کند .مهم نیست که مخاطب آن حرفهاکداممان هستیم . مساله اینجاست که یادم نمی آید با کسی حرفم شده باشد یا دلخوری و آزاری برای کسی ایجاد کرده باشم و بجز یکی دو رفیق مورد اطمینان ،ارتباطی بجز کامنت با بلاگرهای خاص و عام داشته باشم . که حالا بخاطرش هر بار که اینجا را ببینم چشمم به مشتی مزخرف بیفتد و مجبور باشم پاکش کنم. در همین راستا کلا بی خیال کامنت می شوم . ان شاء الله که آنهایی که سرخوشی کاذب دارند، شفای عاجل بیابند . چه خوب که هیچ وقت در زندگی که "مسنجر باز" نبوده م که آیدی از من دست کسی باشد و آن هم روی اعصاب باشد . فعلا بی خیال ...
بعد از گذشت ۲روز ، هنوز تب دارم . ترمزهای مداوم راننده و اينكه مدام نزدیک گوشم داد می زند "آپادانا" ، "آپادانا" ، حالم را بدتر می کند . به "دلبستگی " و "وابستگی " فکر می کنم . و اینکه اگر بخواهم اینها را برای خودم بشمارم ، به چه نتیجه ای می رسم ؟ بجز خانواده و تعداد انگشت شماری "رفیق" ( و نه دوست ) ،موردی هست که از قلم انداخته باشم ؟ کارم ؟ نه ...زادگاهم ؟ نه ... شهری که آنجا درس خواندم و "بزرگ"* شدم ؟ بازهم نه ...الان که فکر میکنم آن دلیلی که اصفهان را برایم خواستنی کرده ، "وابستگی"ام است . دلیل دیگری برای برگشتن به آنجا ندارم و مطلبی هم نیست که آنجا "جا" گذاشته باشم و بخواهم دنبالش بروم ...غیر از اینها که گفتم مورد خاصی به ذهنم نمی رسد . تجربه خوب بهم فهمانده که "وابستگی" خوب نیست ، اما با اینکه به جبر زمانه (!) رورهای زیادی از این سالها را مستقل زندگی کرده ام و خودم به آن روزها و بالا و پایین هایش سر و سامان داده ام ، حس می کنم گاهی "دلبستگی " کار خوبی می تواند باشد . دلبستگی نه اینکه آویزان چیزی و کسی باشی ، اینکه حس کنی نقطه ای هست که حتی اگر تکیه گاهت نباشد و تکیه گاهش نباشی ،ميتوانی فکر کنی که "هست " و " جریان" دارد . دست کم برای من که این حرفها را از روی شکم سیری نمی زنم و جملاتم تلاشي ست تا بتوانم خودم را بین همه آن مسائلی که ذهنم را مشغول کرده ، پیدا کنم . غیر از این ، در خودم دنبال دلیل بی تفاوتی هایم و اینکه چرا دلبستگی هایم اینقدر محدود شده ، می گردم . مدتهاست كه نمي خواهم دور و برم را خوب ببينم ( چشمها را باید شست ؟!!!) . جذابیتهای ظاهری ديگران هم به چشمم نمی آید . اثراتش هم احتمالا برای آنها که زیاد می بینندم واضح و مبرهن است! یک لحظه فکر کردم که ترس هایم را بریزم دور ... یک "دلبستگی " که بهم "قرار" بدهد ، نه ... لازم نيست كاري بكند . من هم یک گوشه دلم هميشه دلتنگش باشم ...
اما ... نه ... چرا اين ترس لعنتي بيرون نمي رود ؟
*: جایی خواندم که "آدمها تا تنها نشوند ، بزرگ نمی شوند " (نقل به مضمون) این جمله در ما موثر افتاد و به فال نیک گرفتیمش و سریعا لینک دادیم به خودمان ، که عجب !!! پس ما چون در اصفهان زیاد تنها بودیم، "بزرگ" می شدیم و خودمان حواسمان نبود !
1- تمام ديروز را بي حوصله بودم . يك بي حوصلگي ممتد كه انگار امتدادش قرار است حالا حالاها ادامه داشته باشد . جواب sms ها را دير دادم ، با مامان و برادر كوچيكه ، خيلي بد حرف زدم . كنار رفيقي بودم و كم و تلخ حرف مي زدم . اما ... چرا كسي "بي حوصلگي " ام را برنتابيد ؟ چرا بجاي اينكه برنجند و به حساب خودخواهي ام بگذارند ، لحظه اي اين فكر از سرشان نگذشت كه شايد ... چرا با زبان بي زباني گفتند كه سهند بي حوصله و اخمو را نمي پذيرند؟ و حتي نگران حالش هم نشدند . مگر من نگرانشان نمي شوم ؟ ...چند روز پيش را بياد مي روم كه نگران كسي شدم كه غرور و رودربايسي ، نمي گذاشت جوياي حالش شوم . اما به زحمت راهي پيدا كردم كه بدون آنكه خودش بفهمد از حالش با خبر شدم .
2- اتود زده بودم براي يك طرح فانتزي ، يك شعر ناتمام هم داشتم . هر دو را پاره مي كنم و روي بقيه نوشته هايم خط قرمز مي كشم . لابلاي آنهمه كاغذ خط خطي ، كلي جمله عاشقانه بي مخاطب پيدا مي كنم . به خودم نگاه مي كنم كه كجاي اين قيافه و روال زندگي شكل اين كلمه هاست كه مي نويسي ؟!
۳- حس مي كنم كه زندگيم يك گره كور دارد . "خلا" اي حس مي كنم كه نمي دانم از چيست و چطور بايد پرش كرد . مثل اينكه دستي از غيب پيدايش شود و باري از دوشم بردارد ! از نگاههاي پرسان و كنجكاو و طلبكار خسته ام . دلم نگاهي مي خواهد كه عميق باشد و گوشي كه بشنود اما قضاوت نكند ...
۴- يكسال گذشت ؟!! نيمه دوم ۸۱، وداع تراژيك و اشك آلود يك سهند با پدر و مادر و برادرش و طعم گس غربت ، دانشگاه و آدم هاي عجيب و غريب ، درس هاي طاقت فرسا و اساتيد بيگاري كش ، شب هاي امتحان و روزهاي تنهايي ، ، بهارستان و كوچه هاي تو در تو و شكل هم ، دكه ي مطبوعاتي سر چهارراه و "شرق" و "اعتماد" و "هفت " ، چهارباغ بالا و گز كردنهاي هزاران باره ، صف نان سنگك و ظهرهاي داغ ، از سي و سه پل تا سينما ايران ، از دروازه دولت تا ميدان امام ، از ديزي نقش جهان تا افتتاح اولين آيس پك اصفهان و ته چين هاي رستوران شهرزاد و پيتزاي آرابو و ارديبهشت باغ گلها و چهارفصل ناژوان و باغ پرندگان ...و درخت انجير حياط خانه اي كه سه سال مامن تمام لحظاتم بود ...تا ارديبهشت ۸۷ و اشكهايي به پهناي صورت ، به بهانه اينكه تصور ميكردم شايد اين آخرين باري باشد كه در اين شهر نفس مي كشم ...... و همه اينها يعني هجوم بي لجام خاطره هاي امن و ناامن اصفهان ...
۵- قلمم به شدت سطحي شده . بهتر است از حالا به بعد بيشتر بخوانم و كمتر بنويسم . اينجا هم كه تا امروز ، "چندروز نوشت " بوده ، احتمالا "ماه نوشت " يا شايد هم ... خواهد بود . حرفهايم ، حرفي نيست كه گفتني باشد ، هر وقت كه كلماتي در خور نوشتن پيدا كردم ، مي آيم و مي نويسم . نه اينكه "وبگردي " را ترك كنم ( اين يك قلم را عمرا !) نوشته هاي دوستان دور و نزديك را همچنان خواهم خواند و هر از گاهي هم با يادداشتي و كامنتي خودي نشان خواهم داد . دوستان خوبي داريم اينجا ، حساب ماشنكا كه جداست ، اما از باقي دوستان ، نگار و سارا و رزا و تينا و دو نفر ديگر را از نزديك ديده ام و از آن ديدارها ي رو در رو ( بخصوص مورد اخير ) خاطره هاي خوبي در ذهنم مانده است ... بيادشان خواهم داشت . ممنون ....
بعد از تماشای افرا در زمستان ۸۶، شب پنجشنبه ۶ تیر۸۷ ، یک شب بیاد ماندنی شد . چند ساعت آرام سر جایمان نشستیم و هنرنمایی استاد و یارانش را تماشا کردیم . سعی کردیم بوی ساندویچ های کالباس را از لابلای جمعیت نادیده بگیریم و افاضات پشت سریهایمان را که گاه و بیگاه می فرمودند "اشتباه کرد اینجا باید پایین می خواند ... " را هم نشنیده بگیریم .
بشدت دلم می خواست تا شعاع چند متری ام آنها نشسته بودند دلم می خواست . جای همه آنهایی که می دانند چقدر جایشان خالی بود و نیز معدودی که نمی دانند چقدر دوست داشتم کنارم بودند . خالی خالی ...
بشنويد مرغ سحر ...

پ.ن : نميدانم چرا دلم خواست بگويم : "هيچ كس ، هيچ كس را نشناخت "
سرم را برمیگردانم و میبينم سرش را برگردانده و خيره نگاهم میکند. به چشمانش نگاه میکنم. مثل هميشه ساکت است. به صرافت میافتم چيزی بگويم. منتظر است و بی صدا گوش میکند. انگار آفريده شده که گوش دهد. خيره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطهمان خوب نيست. او که چيزی نمیگويد. من هم سکوت میکنم. بگذار هر چه میخواهد وراندازم کند. زمانی يکی بوديم. بی آنکه چيزی گفته باشيم حرفهای هم را میشنيديم. من میخنديدم او شاد میشد. يکیمان که غم داشت ديگری هم بغض میکرد. من بغض میکردم و او سراپا گوش میشد. حتی آلبرکامو را هم دوست داشت. وقتی میخواندمش کسی خوشش نمیآمد ولی او کيف میکرد. ترسهايمان و اميدهايمان مثل هم بود...تا همین اواخر... از همه هراسان بوديم به قولی ز سيلیزن، ز سيلیخور، ز تصوير بر ديوار ترسان بوديم. تا روزی که راهمان از هم جدا شد. اين من بودم که عوض شدم. يک روز صبح بلند شدم. ديدم با او غريبهام. خودش نمیداند. نمیداند که اينطور نگاهم میکند. از چشمانش پيداست که اشتباهم گرفته. از همينش متنفرم. از اين که فکر میکند مرا میشناسد از اين که میتوانم به آسانی فريبش دهم. از اينکه من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحويلم دهد. مثل دو غريبه به هم سلام میکنيم، بدون اينکه حتی به چشمان هم نگاه کنيم. مدتهاست که از درون هم بیخبريم. با آنکه کنارش ايستادهام، بينمان فرسنگها فاصله است. نگاهم را از نگاهش میگيرم و آهسته دور میشوم به سکوت معنی دارش میانديشم و نگاه سوال پيچش که بنيان وجودم را ويرانه کنان میکاود. سنگينی نگاهی را از پشت سرم احساس میکنم دوباره رويم را بر میگردانم. همچنان خيره نگاه میکند. دست به چشمانش میکشم...امان از این تصوير خاک گرفتهی آينه، که خيال آشنايی ندارد.
--------------------------------------
منتظرم تا آسانسور 5طبقه كذايي را طي كند و
برسد به مني كه طبق معمول هر صبح ، بر خيال خام "تمارض"* فائق آمده ام .
صداي بلند مرد همسايه كه انگار با تلفن حرف مي زند ، توجه ام را جلب مي كند . ..
حاشيه نمي روم .... همسرش سركار رفته و او با كلماتي وقيح و لحني وقيح تر ، دوست
دخترش را به منزل دعوت مي كند ... حالا گوشهايم آنقدر تيز شده اند كه اگر در باز
شود به داخل پرت مي شوم ...خواب هم حسابي از سرم پريده و آسانسور هم گويي چند دقيقه اي هست كه
رسيده .
تا رسيدن به محل كارم ، فريم به فريم آنچه كه شنيده ام را مرور مي كنم . اولين بار نيست و مطمئنا آخرين بار هم نخواهد بود . اما هر بار كه اتفاقاتي از اين دست مي افتد، حالم دگرگون مي شود . مي دانم كه هزار و يك توجيه و تفسير مي توان بر چنين رفتارهايي نوشت ، اما من فقط به دو حس متضادي فكر مي كنم كه طرفهاي درگير ماجرا ، با آن همراهند . هرچند هميشه يكي از سوالات تاريخي زندگيم اين بوده كه "چطور مي توان به همين راحتي خيانت كرد" ؟ (نه لزوما به جنس مخالف) و دلم مي خواست كه بتوانم انگيزه كسي كه راحتتر از آب خوردن اينگونه رفتار مي كند را ، درك كنم ، اما..........خوشحالم كه اين توانايي را در خودم نمي بينم كه روزي روزگاري ، خالق چنين حس وحشتناکی در كسي باشم .
*تمارض=از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ، يه نقطه ضعف برجسته ام اينه كه خراب خواب صبحگاهم و هر روز در لحظه اي كه اقدام به كار طاقت فرساي برخاستن از تخت مي كنم ، اين فكر پليد از سرم مي گذره كه " كاش امروز زنگ بزنم بنياد و بگم كه مريضم و نمي تونم بيام ..." ولي همون لحظه يه صدايي ميگه " آخرش كه چي ..." و با اينكه دلم مي خواد به اون صدا بگم: " shut up plz ، آخرشو كسي نديده..." ، بلند ميشم و ...روزي از نو ، روزي از نو !
پ .ن۱ : این قهرمانی بر استقلالیان جهان خجسته باد !
پ.ن۲ : خرداد۸۶ ، چه روزهای زشت و طاقت
فرسایی داشتم . پایان نامه و امتحان های ترم آخر و ... . انگیزه ام از یادآوری آن
روزها ، تشکر صمیمانه از "نوشین" عزیزم ، بخاطر همه دلگرمی ها و حمایتهایش به
خصوصصص در آن روزهایی که تنهای تنها بین آنهمه استرس دست و پا می
زدم، است ...
با وجود نوشین و همین طور بودن فراموش نشدنی "ماشنکا" در کنارم ، وقتی که شمارش معکوس تا جلسه
دفاعیه ام بود (آنهم با آن حال و روز من) ، سختی آن لحظه های داغ اصفهان را
با چند خاطره خوب از سر گذراندم .ممنونم ... یه عالمه ... و دوستتان دارم
.
پ.ن ۳ : بارها و باره در این صفحه مجازی ، بی ربط و مربوط ، از دکتر شریعتی نوشته ام و این بار به بهانه ۲۹ خرداد ، سالروز هجرتش ، هزار باره کلماتش را مرور می کنم :
**همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکس به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...
*پروردگارا ، به من توفيق تلاش در شكست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، كار بي پاداش ، فداكاري در سكوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن ...
" غصه كه نمي خوري ، دنيا چيزي كم ندارد ...باورکن
دلتنگي هايت را بگذار دم در ،
شايد كسي كم داشت و آمد وبرد... "
خدا سر شاهد است از همان روز گذاشتيم ، ولي كسي نبرده و همجنان به قوت خود باقي ست ..چكارش كنم ؟
*:ماشنكا !
چقدر باید مواظب بود تا اشتباهی نکنی که نابخشودنی باشد؟
با خودم "لج" می کنم ...مثل همیشه. تنها کاری از دستم بر می آید و دودش هم به چشم کسی نمی رود جز خود خودم ...
...حس خوبی ندارم . همیشه ترسم از این بود که با بی رحمی "مقایسه " شوم .حالا این اتفاق افتاده و من آرام و بی سر و صدا نشسته ام و فکر می کنم که صبر کنم یا فراموش کنم یا لجبازی ام را عملی کنم ...اما ...شاید بهتر باشد که بگذارم همه چیز آرام آرام در ذهنم ته نشین شود . فراموش می کنم . فراموش می کنم . فراموش می کنم . در حین این فراموشی یادم می آید که در گذشته های نه خیلی دور ، من چقدر صبور بودم ، چقدر همه چیز را به زمان سپردم و عصبانی می شوم که چرا خودم را نادیده گرفتم .از همه آنچه که آزارم می دادند ،راحت گذشتم ...اما کسی برایم صبور نبود . اما ...اما ...
.
.
.
ربط زیادی ندارد ولی ،از دکتر شریعتی می نویسم :
وقتی دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن.
گفتیم:
سطرهای عاشقانه از جوانی مان را
جایی کنار بگذاریم
برای اولین قرر ملاقات با شما.
گفتیم.
گوش نکردند
نه سنگ ها ، نه رنگ ها ، نه شما
*حافظ موسوی
-----
دقت کرده اید ،بعضی آدم ها را فقط باید از " دور " تماشا کرد . و خاطر جمع بود که هیچ گاه به حریم افکارت راهی نمی برند ... اینکه از دور "قشنگ " اند یا نه مهم نیست ... برای کسی مثل من ، این موجودات ، فقط با نزدیک شدن شان ، ته مانده های انرژی ام را هم تحلیل می برند و همه ی آنچه ماهها رشته بودم مثل آب خوردن پنبه می کنند .
چون :
یک خواب راحت می خواهم که و قتی بیدار شدم ، با خودم دنبال دلیل نگرانی ام نگردم و یک نفس عمیق بکشم
*التماس میکنم مارال ، التماس مي كنم!
خودت را بر پا نگه دار
بدون تزلزل،
بدون آنكه كمرت قدري دوتا شده باشد
بدون آنكه خم به ابرو ، غم به چهره
نم به ديدگان بياوري...
به عصا ، به ديوار ، حتي به دستهاي ديگران
- كه تكيه گاه تمام عمر من و تو بود هم - تكيه مكن !
من و تو قصه ي خوبي بوديم مارال ، قصه ي
خوبي بوديم
اما
حال
اين واقعيت را بپذير كه
هر قصه سرانحام ، ناگزير ، در نقطه اي به پايان مي رسد
اين واقعيت را هم كه
اگر قصه اي تمام نشوذ
قصه اي تازه آغاز نمي شود
و من و تو
در تمام عمر
در انديشه قصه هاي نو بوديم
و آغازهاي نو ....
مارال ...
تمام شدن مسئله اي نيست
چگونه تمام شدن مسئله ماست ..........
* آتش، بدون دود ، نادر ابراهيمي
تمرین می کنم تا به زور هم که شده ، این کلمه را به دایره المعارف کلمات مورد استفاده ام اضافه کنم. مدتهاست جایش خالی ست...
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست...
برای هزارمین بار که می خوانمش نمی دانم چرا بطرز عجیبی دلم می خواهد به جای فاصله ها ، به راحتی می شد نوشت "خاطره ها " ...
یک دیوار ... برای کوباندن محکم کسی که هنوز هم اشتباه می کند . مثل گذشته هایش ...
سراغ دارید؟
من در بدر دنبالش هستم ....
**نمی خواهم ماشنکا برود . از روزی که این پست را گذاشته ، با ترس و اظطراب این جا را می بینم . و نمی دانم . انگار دلگرمی ام بود و نمی دانستم .
شاید این هم یک جور خودخواهی باشد . اما ... ماشنکا . نرو ... لااقل از اینجا.
وسط شلوغی و همهمه یهو چشمم بهش افتاد.کنار پیاده رو ..روی سکوی جلوی یه مغازه نشسته بود و دورو برش یکی دوتا کیسه پلاستیکی پر از جوراب بود.سرشو انداخته بود پایین..خیلی خوب دیدم..سرشو انداخته بود پایین و با صدای آروم قیمت جوراب رو می گفت..کف زمین رو نگاه می کرد و حرفاشو تکرار می کرد..بچه نبود.. یه دختر حدودا ۱۶-۱۷ساله..سرو وضعش مرتب بود...آشفته و فقیرانه نبود..مانتو و مقنعه و کاپشن...به آدما نگاه نمی کرد..اصلا...چشماش رو از رو زمین بلند نمی کرد ...لعنتی خجالت می کشید...
حالا هر روز که ازاونجا رد میشم می بینمش که کف زمین رو نگاه می کنه و با صدای آروم و طوطی وار قیمت رو میگه..اینقدر آروم که جز خودش هیچ کس نمی شنوه ...
کاش اون دختره بدونه که یکی هست که هر روز می بینه و می فهمه ....
---------------------------------------------------
**به جناب آرش به خاطر فوت پدرشون تسلیت می گم...تو این مدت اصلا فرصت کامنت گذاشتن نداشتم...شرمنده ام...
جناب آرش...من یه تشکر حسابی هم به شما بدهکارم... پاییز و زمستون رو با شعرای عالی و فوق العاده شما گذروندم ...خوشحالم که با یه شاعر همسایه وبلاگی بودم! ...همین یه تیکه از انتهای یه شعرتون خودش شعر کامله:
...زخم هایم
دلتنگ ِ
دل شوره هایتان
شده است ...
----------------------------------
***این آخرین پست من بود...یه ماه دیگه اینجا میشه دو ساله...تجربه بدی نبود... کنار کشیدنم علت خاصی نداره..یه روزی دلم خواست وبلاگ داشته باشم و شروع کردم و حالا فکر می کنم کافیه و تموم می کنم.. البته سهند هست و سیزیف پابرجاست و فقط من خداحافظی می کنم...ازین که تو این مدت حرفامو خوندید ازتون ممنونم....عیدتون هم پیشاپیش مبارک...
حکایت غریبی ست حکایت این دویدن های ممتد
که نام کوچکش شده زندگی...